
وقتی ز روی عاطفه لبخند می کنیهر آن چه ناخوش است خوشایند میکنی شیرین دهن، چو پای سخنهات می رومتلخی روزگار مرا قند می کنی چشمت شبیه اینه ها پاک و بی ریاستچشم مرا به اینه پیوند می کنی این گونه گیسوان خودت را رها مکنچون باد را به موت هدفمند می کنی چشمت شبیه قله ی پامیر پرشکوه.xa0دل را به یک نگاه دماوند میکنی سلطان سرزمین دل من فقط توییخود را درون سینه ام اروند می کنی دلبسته ام به موی سیاه بلند تودل را به ناز و غمزه ی خود بند می کنی بیمی ندارم از همه تلخابه های دهروقتی ز روی عاطفه لبخند می کنی ...
ادامه مطلب